عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تاریخ : جمعه 29 خرداد 1394
بازدید : 507
نویسنده : سلام بر پاکی

به نام خدا


 

 

می گفت امتحانم که تموم شد رفتم ایستگاه اتوبوس که برم خونه که یکدفعه...



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته , ,
:: برچسب‌ها: داستان حقیقی از پاکی وتقوای جوان , رویای صادقه , خوابهای عجیب , خوابی که به وقوع پیوست ,
تاریخ : سه شنبه 8 ارديبهشت 1394
بازدید : 459
نویسنده : سلام بر پاکی

-قربان دستان هفتاد و هشت ساله ات مادر بزرگ تو چرا ساق دست می پوشی؟

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته , ,
:: برچسب‌ها: پیرزن محجبه , مادربزرگ باحجاب من , گفتگوی من و مادر بزرگ ,
تاریخ : چهار شنبه 18 مرداد 1398
بازدید : 971
نویسنده : سلام بر پاکی

به نام خداوند بخشنده ی مهربان

خاطرات دخترونه

چشمانت را برهم می گذاری ،نسیم خنک بهاری لطافت شگفتی را میهمان آغوشت می کند.از خانه بیرون می آیی لحظه ای درنگ واما ...ناگاه چشمی آلوده تیرگی نگاهش رابرچهره ات می کوبد به خودت می نگری، شرم سرتاپای وجودت رادرمی نوردد.برمی گردی خانه لحظاتی می گذرد به ساعت نگاهی می اندازی دوباره سمت درمی روی
آستینت به دستگیره گیر می کند.دستت رابه طرف خودت می کشی که ناگاه نگاهت میهمان آیینه می شود،برای
لحظه ای قامتت درآیینه میهمان مردمک چشمانت می شودفکری به سرت که نه به قلبت سرک می کشد.



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته , ,
:: برچسب‌ها: خاطرات دخترونه , خاطرات حجاب , خاطرات دختر باحجاب , خاطره ی چطور چادری شدم , خاطره ی یک دختر بی حجاب , دلنوشته , دلنوشته های دخترانه , دلنوشته های صورتی , دلنوشته های احساسی ,
تاریخ : چهار شنبه 18 مرداد 1391
بازدید : 493
نویسنده : سلام بر پاکی

  به نام خدا بال هایم را دوست دارم وقتی مرا به اوج عاشقانه ها می برند ،تا اوج احساس .وقتی پر پروازم می شوند تابی کران خلوص، گرچه بر زمین راه می روم اما چادرم بال عروجم می شود تا خودِ خدا...............................



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته , ,
تاریخ : سه شنبه 17 مرداد 1391
بازدید : 478
نویسنده : سلام بر پاکی

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، سلام بر تو مادر ،سلام برتوکه در روز مادر کسی نیست مادر صدایت کند.کسی نیست بردستان مهربانت بوسه زند و برچشمان صبورت لبخند راهدیه کند. سلام بر تو که مادربودنت را فدای راه خدا کردی!جوانت را،پاره ی تنت را، فدای حفظ امنیت وآزادی وپاکی من وامثال من کردی!مادر امروز چه احساس غربتی دربین ما می کنی!دربین ما که فرآموشت کرده ایم .هم تو را وهم جوانت را که در مقابل گلوله ی دشمن ِظالم ،سینه سپر کرد.شاید دلت تنگ شده باشد برای دستانی که دستانت رامی گرفت تازمین نخوری. برای جوانی که هیچ گاه جلویت قدم بر نمی داشت .همیشه پشت سرت گام بر می داشت .برای وقتهایی که سر بر دامنت می گذاشت وتوبامهربانی دست لای موهایش می کشیدی واو لبخند می زد.شاید دلت تنگ شده باشد برای صدای فرزند برومندت برای مادر گفتنش .برای مهربانی وغیرتش که نمی گذاشت تو باتمام ابهت مادر بودنت در صف نانوایی بایستی وگه گاه زمین بخوری .اگر اوبود نمی گذاشت مقابل قد خمیده ات تمام قد بایستند وبه لباس خاکی فرزندت نیش خند بزنند.خدا باتمام جلال وصبرش به خشم می آید هنگامی که امروز بی خبری به تو وراه مقدس فدایی ات توهین می کند .دلت می سوزد که لاله ی جوانت برای همین ها پر پر شده که از تقدس راهش بی خبرند وباوقاهت از آرمانهای پاکش بد می گویند . دلت به حال برخی ها می سوزد به حال آنها که در سودای دنیای ناپایدار سوخته اند وبه مال وشهرت ومقام دنیا چنگ زده اند وجبهه وجنگ میان حق وباطل راتمام شده می دانند .چه می دانند که تانابودی کامل باطل ،جنگ تمام ناشدنی ست .شاید هم می دانند وبی خیال خوب بودن می شوند.هیچ کس نمی پرسد بعداز قربانی شدن اسماعیلت در مخلص عشق الهی ، تو چه کردی؟! می گویند کمرت از پیری خم شده .چه می دانند شانه هایت زیر بار غم از دست دادن عزیزت افتاده شده!نمی دانند چون عشق رانمی فهمند .خدا را نمی فهمند .ایمان وغیرت را نمی فهمند .اینها همانهایی هستند که اگر گلوله ای از ناکجا آباد بیاید از ترس قالب تهی می کنند ومردم وخویشان ودوستان را فدایی خود می کنند تا نجات یابند .چه برسد که بایستند جلوی گلوله ی مستقیم آن هم برای آدم هایی که ندیده اند.تنها به خاطر فرمان امام شان به عشق خدا وحفاظت از دین ومردمشان .آری جوان تو از سرباز امام حسین(ع) درس دلدادگی وشهامت آموخته است.که درنماز ظهر عاشورا مفابل امامش ایستاد تاآسیبی به اونرسد .ایستاد ودشمن بی دین سر ودست وسینه اش را آماج تیر ها قرار داد اما او ایستاد .ایستاد تادین خدا ایستاده بماند.جوان تو هم دیروز بر خاکریز غرق خون افتاد تا امروز من وامثال من بتوانیم بایستیم.آزادانه در کوچه وخیابان راه برویم وچه بی انصافیم ما که از خون جوانت می گذریم تابه خواسته های دنیای کوچکمان برسیم.مبهوت دنیا وپناه آورده به روزگار بی وفایش .شنیدم قلبت آتش می گیرد وقتی می بینی برخی دختران در کوچه وخیابان بر نگاه های شوم وگناه آلود نامحرم لبخند می زنند.آخر یاد لبخند جوانت می افتی هنگام وداع که می گفت : پشت پایم آب نریز مادر ! باز می گردم!وتو سیل اشک پشت پایش ریختی وبازنگشت. مادر امروز می خواهم مادر صدایت کنم شاید گوشه ای از تنهایی هایت پرشود وبی قراری های مردمک لرزان چمانت اندکی آرام گیرد.گفتی دل مادران شهدا چون چینی بند خورده ایست که بایک تلنگر می شکند .نمی دانم تلنگرم بی توجهی به تو بود یا فرآموش کردن شهیدت.شاید این تلنگر بی غیرتی برخی جوانهای امروز باشد که باافتخار دست دردست هم بی حجابی وبی حیایی را فریاد می زنند.نه مادر اینها تنها تلنگر نیستند بلکه خیل عظیم تیر خطاهای دیگران هستندکه بر قلب زخم خورده ی تو، ناجوانمردانه فرود می آیند. بیا وبرایمان باردیگر دلسوزی کن! که ما سخت درگیر زمینِ زمینی خویشیم وغافل از آسمانیانِ آسمانی !مادر آن هنگام که دل شکسته ات در غروب جمعه وانتظار آمدن منجی آخرالزمان می شکند ، آن زمان که لبخند جوانت درخاطرت نقش می بندد وزمانی که قنوت زمزمه های عارفانه ات میان تو وخدا پل می زند همان هنگام دعایمان کن که ما سخت محتاجِ محتاجیم! 

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته , ,

صفحه قبل 1 صفحه بعد

خداوند مهربان مرا پاک آفرید ودر روزی که هیچ کس به خاطر نمی آورد همان روزها که بار امانت عشق را به من سپرد از من و همه ی انسانها پیمان گرفتکه پاکی مان را حفظ کنیم می خواهم به عهدم وفا کنم خدای من!
i

RSS

Powered By
loxblog.Com